در را که شاهد ماجراست ببند ...
دستانت را گشوده ای به رویم
من ماندم و نگاهت ..... گرمای دستانت ٬
من ماندم و لطافت آغوشت.
چه حسی است میان من و تو در اینجا
در این لحظه
در این آغوش
که هرچه بیشتر میفهمم
کمتر حس می کنم . . .
چاره ای نیست
اشتباه نکن ٬ واقعا چاره ای نیست جز این
این همه عشق
این همه نـــور
شکوه یک مراسم روحانی را دارد
که همانجا دعایت اجابت می شود .
با بوسه سجده می کنیم
با عشق بازی به معراج زندگی می رویم
دستانم را می فشاری
دستانت را می بوسم
چشمانم را غرق خود می کنی
چشمانت را جلیقه نجات می کنی .
گرمای لبت را به رُخ لبم می کشی !
کلاغها سمفونی راه انداختند
مورچه ی دانه کش تماشاچی شده
باد و پنجره تقلید ما را می کنند
تلفن اتاق خودزنی کرده
ماه تلسکوپ خریده
درخت ِ پیر از گوشه ی پنجره می بیند و می رقصد
پشه ها عکاس شدند
چه اپرایی اجرا می کند این فـنر تخت
آینه هِـن هِـن می کند !
ستاره ها پژواک ِ تصویر مارا کشیده اند
ماه گزارشگر شده برای خورشید
خورشید هم منتظر نتیجه مانده
خیال صبح شدن ندارد .
چه شوری است این جا که هرچه بیشتر پیش می رویم
بیشتر اوج می گـیریـم
اوه !!!
فردا که داستان من و تو به گوش پدر برسد
با این لذت ِ شرمنده شده
چه کنم ؟؟
آه .........!
کاش پدر می دانست که اولین گناه شیرین است
کاش می دانست در یک شب
من و تو
چگونه
جاذبه ی نیوتن را رَد کردیم ...
کاش میدانست پدر
کاش.....